حملهٔ امریکا (به همراه نیروی نیابتیاش در خاورمیانه، اسرائیل) به ایران در اسفند ۱۴۰۴ هنوز هم تمام نشده است. با این وجود، ثمرهٔ قطعی این جنگ علاوه بر ویرانیها و کشتارها در منطقه، برای من و بسیاری از ایرانیان و حتی شاید بسیاری از مردم کل دنیا کوهی از تردید و پرسشهای بیپاسخ است.
بزرگترین تردید و تناقضی که موجب شکاف بزرگی بین ایرانیان شده این است که به عنوان یک شهروند که از حکومت جمهوری اسلامی آسیب دیده و از مدیریت ناکارآمد و سرکوب آزادیها در ایران به تنگ آمدهایم، باید در این جنگ کجا بایستیم؟ هر کسی میتواند پاسخی به این پرسش داشته باشد. ولی موضوع آن قدر خطیر است که تفاوت بین این پاسخها برابر است با تفاوت بین زندگی من و مرگ دیگری. کسی که از حملهٔ امریکا به امید سرنگونی جمهوری اسلامی دفاع میکند، باید برای انبوهی از قربانیان جنگ پاسخی داشته باشد. از طرف دیگر، هر کس که دل در گرو ایران دارد و مخالف جنگ و خواستار پایان آن است، باید پاسخ دهد که این همه ظلم و سرکوب در این ۴۷ سال با چه توجیهی به مردم روا بوده است و او چرا با بقای چنین حکومتی همراهی میکند؟
من هم مانند بسیاری دیگر زیر بار این همه سؤال و تناقض مچاله شدهام. ولی امروز با شنیدن یک گفتگوی ۲٫۵ ساعته با حسام سلامت (جامعهشناس ایرانی و پژوهشگر مستقل) فهمیدم که میتوان به استقبال این تناقضها رفت. میشود دربارهٔ آنها سخن گفت و میشود پذیرفت که این تناقضها وجود دارند و نخستین گام برای روبهرویی با آنها، پذیرفتن ذات سخت و تناقضآمیزشان است. گوشههایی از این گفتگو را که از ویدیوی اصلی جدا کردهام در اینجا میآورم.