چگونه میتوان زیر بار این همه پرسش و تناقض در میانهٔ جنگ دوام آورد؟
حملهٔ امریکا (به همراه نیروی نیابتیاش در خاورمیانه، اسرائیل) به ایران در اسفند ۱۴۰۴ هنوز هم تمام نشده است. با این وجود، ثمرهٔ قطعی این جنگ علاوه بر ویرانیها و کشتارها در منطقه، برای من و بسیاری از ایرانیان و حتی شاید بسیاری از مردم کل دنیا کوهی از تردید و پرسشهای بیپاسخ است.
بزرگترین تردید و تناقضی که موجب شکاف بزرگی بین ایرانیان شده این است که به عنوان یک شهروند که از حکومت جمهوری اسلامی آسیب دیده و از مدیریت ناکارآمد و سرکوب آزادیها در ایران به تنگ آمدهایم، باید در این جنگ کجا بایستیم؟ هر کسی میتواند پاسخی به این پرسش داشته باشد. ولی موضوع آن قدر خطیر است که تفاوت بین این پاسخها برابر است با تفاوت بین زندگی من و مرگ دیگری. کسی که از حملهٔ امریکا به امید سرنگونی جمهوری اسلامی دفاع میکند، باید برای انبوهی از قربانیان جنگ پاسخی داشته باشد. از طرف دیگر، هر کس که دل در گرو ایران دارد و مخالف جنگ و خواستار پایان آن است، باید پاسخ دهد که این همه ظلم و سرکوب در این ۴۷ سال با چه توجیهی به مردم روا بوده است و او چرا با بقای چنین حکومتی همراهی میکند؟
من هم مانند بسیاری دیگر زیر بار این همه سؤال و تناقض مچاله شدهام. ولی امروز با شنیدن یک گفتگوی ۲٫۵ ساعته با حسام سلامت (جامعهشناس ایرانی و پژوهشگر مستقل) فهمیدم که میتوان به استقبال این تناقضها رفت. میشود دربارهٔ آنها سخن گفت و میشود پذیرفت که این تناقضها وجود دارند و نخستین گام برای روبهرویی با آنها، پذیرفتن ذات سخت و تناقضآمیزشان است. گوشههایی از این گفتگو را که از ویدیوی اصلی جدا کردهام در اینجا میآورم.
همدلی همزمان با اختلاف نظر
رابطهٔ ایران و جمهوری اسلامی؟ آیا این دو یکی هستند یا به کلی متفاوتند؟
برهمکنشهای گوناگون ما با نرمافزار آزاد شامل بهکاربردن، بررسی کارکرد، بهبود و تغییر برای کاربردهای شخصی، و توسعه و انتشار این نرمافزارها برای دیگران به کدام ارزشهای انسانی مربوط میشوند؟
جنبش نرمافزار آزاد یک جنبش سیاسی است. این جنبش بر آن است که نرمافزار آزاد از راههای عملی گوناگونی به جامعه سود میرساند: کمک به کسبوکارها، دموکراتیزه شدن فناوری، افزایش نوآوری بین شهروندان، فراهمشدن فرصتهای تازه برای آموزش نسل جوان، بهبود وضع اقتصادی، و افزایش تابآوری جامعه در برابر تهدیدهای خارجی تنها برخی از این سودمندیها هستند.
ولی برای گسترش یک جنبش بین شهروندان، تنها برشمردن کارکردهای عملی آن در جامعه کافی نیست. تجربهٔ جنبشهای اجتماعی موفق نشان میدهد که قراردادن جنبش در یک بستر اخلاقی کمک میکند تا مخاطبان ارتباط عمیقتری با آن برقرار کنند و برای پیوستن به جنبش انگیزه بیابند [۱]. این دقیقاً همان کاری است که ریچارد استالمن هنگام آغاز جنبش نرمافزارهای آزاد انجام داد. حتی تلاش خستگیناپذیر او برای متمایزکردن این جنبش از اصطلاح «متن باز» (open source) را نیز میتوان در همین زمینه فهمید. هدف گروههایی که به جای نرمافزار آزاد اصطلاح «متن باز» را ساختند این بود که همین مفهوم را در زمینهای خنثی و غیرایدئولوژیک و غیرارزشی، طوری که برای کسبوکارهای تجاری پذیرفته باشد بیان کنند. (این که آیا این تلاش به گسترش چنین نرمافزارهایی سود رساند یا نه، موضوع این نوشته نیست.)
ولی دقیقاً کدام ارزشها با جنبش نرمافزارهای آزاد ارتباط دارند؟ این چیزی است که کمتر به آن پرداخته شده است. روشن کردن این ارتباط میتواند دید بهتری به مخاطبان این جنبش بدهد و راه را برای پیوند میان این جنبش و سایر جنبشهای سیاسی نیز که به ارزشهای مشابهی مربوط هستند هموار کند.
به جای نظریههای آکادمیک دربارهٔ ارزشها که ارزشهای انسانی را به طور نظری گروهبندی کردهاند، من با فهرستی از ارزشها میآغازم که به تجربههای روزمره نزدیکتر هستند. یکی از اینها فهرستی است که برنه براون، نویسندهٔ کتاب معروف شهامت رهبری (Dare to Lead) [۳] در وبگاهش قرار داده است. در ادامهٔ این نوشته، من همهٔ ارزشهایی را که در آن فهرست با نرمافزار آزاد مربوط بودند، گرد آوردم و آنها را به ترتیب عمق برهمکنش ما با نرمافزارهای آزاد گروهبندی کردم: از کمترین برهمکنش (تنها به عنوان کاربر عادی چنین نرمافزاهایی) تا بیشترین برهمکنش (توسعه و انتشار آنها).
فهرست ارزشها از کتاب شهامت رهبری، نوشتهٔ برنه براون. با کلیک روی عکس به صفحهٔ برنه براون میروید.
۰- تنها به کار بردن نرمافزار آزاد به عنوان کاربر
حتی اگر تنها کاربر نرمافزارهای آزاد باشیم و هیچ کاری فراتر از این کاربرد نداشته باشیم، این کار ما به ارزشهای زیر مربوط میشود:
در مقابل، تن دادن به نرمافزارهای غیرآزاد ما را خواسته یا ناخواسته در جایگاه آسیبپذیری نسبت به سازندگان نرمافزار قرار میدهد. مهمترین آسیب در کوتاهمدت، از دست رفتن آزادی ما برای کنترل شخصیترین ابزارهایمان است، بهویژه وقتی ببینیم این ابزارها امروزه چه بخش بزرگی از زندگی مدرن را کنترل میکنند.
۱- بررسی کارکرد داخلی برنامههای آزاد
اگر به عنوان کاربر متخصص با نرمافزار آزاد کار کنیم، به طوری که بتوانیم کارکرد داخلی نرمافزار را بررسی کنیم و آن را بفهمیم، این کار ما به ارزشهای زیر مربوط میشود:
نیازی به گفتن نیست که بررسی کارکرد داخلی نرمافزار تنها در صورتی ممکن است که ما به عنوان یک کاربر، به کدهای منبع نرمافزار دسترسی داشته باشیم. دسترسی به کدهای منبع یکی از شرطها برای این است که نرمافزاری بتواند آزاد شمرده شود.
۲- تغییر و بهبود نرمافزارهای آزاد برای نیاز شخصی
اگر به عنوان کاربر متخصص با نرمافزار آزاد کار کنیم، به طوری که نه تنها کارکرد داخلی نرمافزار را بررسی کنیم و آن را بفهمیم، بلکه برنامه را برای نیازهای خودمان تغییر هم بدهیم، این کار ما به ارزشهای زیر مربوط میشود:
این فراترین مرحله از برهمکنش با نرمافزارهای آزاد است. در این مرحله، نه تنها نرمافزارهای آزاد را به کار میبریم، بلکه کارکرد داخلی آنها را نیز بررسی کرده، نرمافزار را بهبود داده، و این بهبودها و نرمافزارهای تازه را برای دیگران نیز عرضه میکنیم. چنین کارهایی به ارزشهای بیشتری ربط پیدا میکنند:
Altruism (دگردوستی) Ambition (فرازجویی، بلندپروازی) Belonging (همبستگی) Caring (حس مسئولیت و مراقبت) Collaboration (همکاری) Commitment (تعهد) Community (حس تعلق به جمع) Compassion (همدردی) Contribution (مشارکت) Cooperation (همکاری) Equality (برابری) Environment (محیط زیست) Generosity (گشاده دستی، سخاوت) Giving back (پس دادن، قدرشناسی) Kindness (مهربانی) Making a difference (اثرگذاری) Service (خدمترسانی)
همان گونه میبینیم، نرمافزار آزاد به شمار بسیار زیادی از ارزشهای انسانی مربوط است.
منابع
ایدهٔ آغازین این نوشته با خواندن مقالهای [۲] در مجلهٔ آتلانتیک به ذهنم رسید که نویسنده در آن ویژگیهای جنبش نئوکان در دهههای ۸۰ و ۹۰ میلادی را بررسی کرده و درسهایی را که میتوان از این جنبش برای دنیای امروز گرفت بیان کرده بود. یکی از این درسها این بود که نئوکانها مسائل سیاسی را عمیقاً مرتبط با اخلاق میدیدند. آنها معتقد بودند که «خصوصیسازی اخلاق» یعنی سکوت دربارهٔ اخلاق در گفتمان سیاسی و سپردن آن به حوزهٔ زندگی شخصی و گفتگو دربارهٔ مسائل اجتماع صرفاً به زبان هزینه-فایده اشتباه است. آن ها معتقد بودند که هنگام بررسی یک تصمیم سیاسی، پرسش بنیادی باید این باشد که آیا آن تصمیم به اخلاقیتر شدن زندگی مردم کمک میکند یا به آن آسیب میرساند. نویسندهٔ مقاله معتقد بود که گسترش جنبشهای راست افراطی در دنیا پاسخی به «اخلاقزدایی» جنبشهای چپ و تغییرخواهانه از گفتمان سیاسی کنونی و نتیجهٔ سوءاستفادهٔ راستگرایان افراطی از این خلاء است.
[۱] Jonathan Haidt, The Righteous Mind: Why Good People are Divided by Politics and Religion, Pantheon Books (2012) (ویکیپدیای فارسی) [۲] David Brooks, The Neocons Were Right, The Atlantic (January 2026) (Gift link) [3] Brené Brown, Dare to Lead: Brave Work. Tough Conversations. Whole Hearts. Random House (2018)
این جا جمعبندی و فکرهای بیشترم را در ادامهٔ نوشتهٔ پیش مینویسم.
فایدهٔ رأی دادن این است:
بهبود مقطعی و کوچکمقیاس وضع زندگی و معیشت مردم داخل ایران، تا جایی که تداخلی با اهداف حکومت پیدا نکند (مورد ۶ از نوشتهٔ پیش): شاید رنجی که یک دولت مردمیتر از دوش مردم عادی برمیدارد آن قدر زیاد باشد که ما را به طور اخلاقی ملزم به رأی دادن کند. این چیزی است که من احتمالاً تصور دقیقی از آن ندارم. شاید یک تصمیم بیسروصدا برای بیمههای درمانی، یک ساماندهی بیسروصدا به وضع سالمندان، بازنشستگان، دانشگاهیان، پرستاران، و… (کاری که یک دولت مردمیتر میکند و یک دولت اقتدارگرا نمیکند) آن قدر رنج مردم را کم کند که رأی ندادن ما (و کمک به انتخاب یک رئیس جمهور اقتدارگرا و تندرو) از نظر اخلاقی غیرقابل قبول باشد (مثال: نوشتهٔ اول و دوم وحید کریمیپور).
× چیزی که پیشتر حدس میزدم که رأی دادن به آن کمک کند، امکان ساخته شدن جوانههای مقاومت و انقلاب در آینده بود (مورد ۷ و ۸ از نوشتهٔ پیش). الان ولی فکر میکنم که این موضوع کاملاً خارج از حیطهٔ اختیارات رییس جمهور است: تصمیمگیری برای دستگیری اعضای گروههای مردمنهاد (نمونههایی مانند فعالان محیط زیستی یا جمعیتهای خیریه) مستقیماً در اختیار سپاه و قوهٔ قضاییه و سازمانهای اطلاعاتی فراتر از قوهٔ مجریه است. حتی اگر رییسجمهور تأثیر مثبت بسیار کمی روی اقتصاد و آزادیهای اجتماعی داشته باشد، روی شکلگیری و شکوفایی جوانههای مردمی برای مقاومت و براندازی، یا روی خفهکردن این جوانهها کوچکترین اختیار و نقشی ندارد.
پیش از این که دربارهٔ رأی ندادن بنویسم، لازم است که چشماندازی را برای براندازی ترسیم کنم. چشمانداز من برای براندازی چیزی است که در این نوشته از آقای ابوالفضل رحیمی شاد ترسیم شده است (پیشنهاد میکنم کل نوشته را بخوانید): فشار مردمی به صاحبنظران و روشنفکران «که از توان و ظرفیت لازم برای رهبری برخوردارند» برای ورود به میدان براندازی، و پافشاری به آنها برای «طراحی و معرفی الگوهای جایگزین [برای حکومت فعلی] و توافق بر سر الگویی که انطباق بیشتر با نظرات و مطالبات مردم» داشته باشد. «این اتفاق وقتی با تداوم اعتراضات و پافشاری مردم برای تغییر نظام سیاسی همراه شود به تدریج باعث تضعیف انگیزه سرکوب در نیروهای نظامی و امنیتی خواهد شد. […] درصورت تداوم اعتراضاتی که مطالبه آنها تغییر در نظام سیاسی است وقتی متوجه جدیت و خواست و اراده بازگشت ناپذیر مردم بشوند جبهه شان تغییر خواهد کرد و با گذشت زمان به صفوف مردم خواهند پیوست.» این کار گفتنش بسیار بسیار آسانتر از انجام دادنش است، ولی تنها راهی است که میتوانم تصور کنم.
حالا با توجه به این چشمانداز من برای براندازی، ضرر رأی دادن این است:
با یک رئیس جمهور اصلاحطلب یا کمی مردمیتر، اقتدارگران دوباره با هم متحد میشوند و تا حد زیادی اختلافهای داخلی بین خود را کمرنگ میکنند تا با اقدامات محدود قوهٔ مجریه برای بهبود زندگی مردم، که در حکم دستدرازی قوهٔ مجریه به منافع خودشان است، مقابله کنند. ولی اگر دولت به اقتدارگرایان برسد، همهٔ مسئولیت وضع نابهسامان فعلی هم به گردن خودشان میافتد و در مبارزههای داخلی در تقسیم قدرت، خودشان نقش افشاگر را برای فسادها و ناکارامدیهای یکدیگر بازی میکنند و بخشی از بار را از دوش خبرنگاران مستقل برمیدارند و قانع کردن مردم عادی برای پیوستن به انقلاب در آینده آسانتر میشود.
به خاطر وجود رئیس جمهور مردمیتر، انرژی ارزشمند فعالان اجتماعی که میتوانست صرف هدف بلندمدتتری مثل آزادی ایران از راه براندازی حکومت شود، در راه مبارزههای داخلی با نیروهای فراتر از قوهٔ مجریه فرسوده میشود. تصور میکنم که کل قوهٔ مجریه و تمام کارگزاران رسمیاش به اندازهٔ یکصدم نهادهایی مانند سپاه و قوهٔ قضاییه و گروههای کفنپوشان، بالاروندگان از دیوار سفارتخانههای خارجی، و شعارنویسان روی موشکها، قدرت ندارند. به همین دلیل مطلوبتر میبینم که این توان ارزشمند همهٔ فعالان اجتماعی و متخصصان، بیهوده در مبارزهٔ داخلی به هدر نرود و به جایش، صرف نهادسازی و تقویت شبکههای مردمی برای فردای پس از حکومت باشد.
رأی دادن و تن دادن به نتیجهٔ آن، یعنی تلاش برای اصلاح جزئی و تدریجی، مستلزم همکاری و فرض کردن جایگاه فعلی کسانی است که دستشان به خون هزاران ایرانی آلوده است. این افراد در واقع باید برای فجایعی که تا امروز برای ایران مرتکب شدهاند محاکمه شوند. همکاری با آنها به معنی کاشت بذر کینه در دل تمام آسیبدیدگان از حکومت است. این نادیدهانگاری حقوق این آسیبدیدگان، میتواند در آینده به فجایع بیشتری بینجامد.
آیا شما هم عضو چندین شبکهٔ اجتماعی هستید (فیسبوک، اینستاگرام، توییتر، …) ولی فکر میکنید یک چیزی دربارهٔ این شبکهها درست نیست؟
در دو نوشتهٔقبلیام به این پرداختم که شبکههای اجتماعیای که «فید هوشمند» دارند نه تنها ما را معتاد خود میکنند و وقت ما را میگیرند، بلکه به طور سیستماتیکی تصور ما را هم از واقعیت دنیای خارج مخدوش میکنند. وقتی یک شبکهٔ اجتماعی با الگوریتمهایی که کنترلشان دست ما نیست، به جای ما تصمیم میگیرد که چه چیزی را از میان صدها نوشتهٔ دوستانمان و صفحههای گوناگونش به ما نشان بدهد یا ندهد، میتواند با این انتخابها (که معمولاً به خاطر درآمد تبلیغاتی بیشتر هستند) رابطهٔ ما را با مردم جامعه قطع کند؛ با همهٔ مردم جامعه، به جز آنهایی که شبیه ما فکر میکنند. برای توضیح بیشتر، ادامهٔ این پست و همچنین دو نوشتهٔ قبلیام را بخوانید.
ولی شبکههای اجتماعی فقط بد نیستند و کارکردهای خوب زیادی هم دارند: خواندن اخبار، خبرگرفتن از خانواده، ارتباط با دوستان قدیمی، و یافتن دوستان تازهای که علاقهمندیهای مشترکی با ما دارند. در کنار این کاربردها، به نظر میرسد که شایعترین نیازی که شبکههای اجتماعی برآورده میکنند نیاز ما برای گشتزدن در یک سلسلهٔ بیپایان مطالب است؛ نیاز برای سپری کردن چند دقیقهٔ بیاسترس، هنگامی که از کار خسته شدهایم، در اتوبوس و مترو نشستهایم، یا منتظر چیزی هستیم.
پرسش اینجاست که چه جایگزینهای دیگری برای برآوردن این نیازها هست، طوری که از آسیبهای پنهان و درازمدت فیدهای هوشمند در امان بمانیم؟ من برای حل بعضی از مشکلهایی که برشمردم پیشنهادهایی دارم. این پیشنهادها را خودم بهکار میبرم و به نظرم باعث شدهاند که تجربهام از اینترنت بهبود زیادی پیدا کند. برای همین است که میخواهم آنها را با شما هم به اشتراک بگذارم.
فهرست پیشنهادها
برای خواندن نوشتههای دیگران:
اگر عضو فیسبوک، اینستاگرام، توییتر، و سایر شبکههایی که فید هوشمند دارند هستید، کاربرد آنها به خانواده و دوستان خیلی نزدیک محدود کنید. از همه مهمتر، صفحههای خبری را در این شبکهها دنبال نکنید! دلیل: این شبکهها هر کاربر را با تعداد خیلی محدودی کلیدواژه طبقهبندی میکنند: مثلاً شاید شما را با چهار کلیدواژهٔ «ایرانی»، «علاقهمند به بازیهای ویدیویی»، «بین ۲۰ تا ۳۰ ساله»، و «مخالف اصلاحطلبان» طبقهبندی کنند. در این صورت، بی هیچ هشداری، خبرهایی که مربوط به این دستهها نیستند برای شما ناپدید میشوند. شما گمان میکنید که همهٔ خبرهای فلان خبرگزاری را میخوانید، در حالی که فقط گزیدهٔ بسیار جانبدارانهای از خبرها برای شما نمایش مییابد. (باور نمیکنید؟ خودتان امتحان کنید!)
اگر اهل خواندن خبر هستید، خبرها را «فیلتر نشده» از خود خبرگزاریها بگیرید: میتوانید مستقیم به سایت آنها سر بزنید، یا از آن هم بهتر، یک فیدخوان برای خودتان دستوپا کنید و مشترک فید خبرگزاریها شوید. (البته خودتان باید حواستان باشد که دستکم چندین خبرگزاری مختلف (و ترجیحاً مخالف یکدیگر) را بخوانید تا شانس این را داشته باشید که تصویر درستی از واقعیت دستتان بیاید.) [اگر دنبال فیدخوان میگردید، گودر یک فیدخوان خوب ایرانی است. یک فهرست خوب از فیدخوانهای دیگر هم اینجاست.]
حالا که یک فیدخوان راه انداختهاید، از این موهبت استفاده کنید و مشترک چند وبلاگ جالب شوید! هنوز هم آدمهای زیادی هستند که نوشتههای وبلاگی عالی مینویسند (برای نمونه ویرگول را ببینید). سعی کنید ذائقهٔ خواندن خود را به سمت نوشتههایی ببرید که کمی طولانیتر هستند، ولی در عوض برای نوشتنشان فکر و حوصلهٔ بیشتری صرف شده است. تغیر ذائقهٔ خواندن از پستهای ۵ ثانیهای شبکههای اجتماعی به نوشتههای ۵-۱۰ دقیقهای وبلاگها اولش کمی تمرین و صبر میخواهد، ولی تجربهٔ من ثابت کرده که این تغییر واقعاً ارزشش را دارد.
برای یافتن و خواندن مطالب جالب از اینترنت فعالتر شوید: برای خودتان یک برنامهٔ «ذخیرهکنندهٔ پیوندهای جالب» (read-it-later) دستوپا کنید و هر وقت مطلب جالبی در اینترنت میبینید که در آن لحظه وقت یا حوصلهٔ خواندنش را ندارید، آن را برای بعدتر ذخیره کنید. بعضی از این برنامهها ویژگی آفلاین هم دارند، بنابراین میتوانید صفحههای ذخیرهشده را وقتی که اینترنت ندارید هم بخوانید. داشتن چنین فهرستی از صفحههای جالب باعث میشود که وقتی مثلاً در اتوبوس یا مترو منتظر نشستهاید، به جای پرسهزدنهای بیهدف در فیسبوک و… به سراغ فهرستی بروید که همهٔ مطالبش را خودتان با دقت جمع کردهاید. [یک نمونهٔ معروف از چنین برنامههایی Pocket است. نمونههای بهتری هم اینجا فهرست شدهاند.]
به عنوان هدف تکلمیلی: به طور کلی از شبکههای اجتماعیای که فید هوشمند دارند بیرون بیایید (برای نمونه اینستاگرام، فیسبوک، توییتر، و گوگلپلاس). در عوض، عضو شبکههایی شوید که در طراحی خود انتخابهای اخلاقی را در نظر میگیرند. پیشنهاد من این است که عضو شبکهٔ غیرمتمرکز ماستدون شوید. ماستدون نه تنها هیچ نوشتهای را با الگوریتمهای عجیب و غریب از شما پنهان نمیکند، بلکه طراحیاش کاربران را تشویق میکند که به جای تعقیبکردن پیدرپی تعداد لایکها و اشتراکگذاریها، با یکدیگر بیشتر گفتگو کنند.
برای انتشار نوشتههای خودتان:
اگر شما اغلب روی شبکههای اجتماعی عکس و نوشتههای خود را میگذارید، نخست نوشتههای خود را جایی منتشر کنید که کنترلش دست خودتان است، و بعداً پیوند به آن عکس یا نوشته را به شبکههای اجتماعی بفرستید. مثلاً اگر شما وبلاگی دارید و میخواهید چیزی را در فیسبوک و اینستاگرام و توییتر بگذارید، نخست آن را در وبلاگتان منتشر کنید و تنها آنگاه نشانی مطلب در وبلاگتان را به همهٔ این شبکهها بفرستید. دلیل: با این کار دوستان شما از هر جایی که هستند میتوانند مطالب شما را بخوانند، حتی آنهایی که عضو این شبکهها نیستند و مستقیماً (یا در آینده) وبلاگ شما را میخوانند. در واقع با این کار نوشتهٔ شما مستقل از کارکرد این شبکهها باقی خواهد ماند. از این گذشته، وقتی شما چیزی را نخستین بار به شبکههای اجتماعی میفرستید، آن شبکه مالکیت معنوی کاملی روی نوشتهٔ شما پیدا میکند و میتواند با اثر شما هر کاری که میخواهد بکند، ولی وقتی پیوند صفحهٔ وبلاگتان را میفرستید، تنها شما مالک اثرتان باقی خواهید ماند. [چگونه از گوشیهای هوشمند وبلاگ بنویسیم؟]
اگر هنوز این کار را نکردهاید، برای خودتان یک وبلاگ بسازید! وقتی حرفی دارید که میخواهید دربارهاش بنویسید، برایش کمی بیشتر وقت بگذارید و آن را به شکل یک نوشتهٔ وبلاگی بنویسید. نوشتن حرفها به این شکل نه تنها برای خوانندگانتان جذابتر است، بلکه به خودتان هم کمک میکند تا دقیقتر و منظمتر فکر کنید. [چگونه وبلاگ بسازیم؟]
پس به طور خلاصه: برای خودتان یک فیدخوان و یک ذخیرهکنندهٔ صفحههای جالب دستوپا کنید. اگر از اینترنت خبر میخوانید، عضو فید خبرگزاریها شوید. اگر به نوشتهٔ آدمهای معمولی علاقهمندید، مشترک وبلاگها شوید. برنامهٔ ذخیرهکنندهٔ صفحههای جالب را هم هنگام گشتوگذارهای تصادفی در اینترنت به کار ببرید تا همیشه فهرستی از مطالب جالبی داشته باشید که در اوقات بیکاری بشود آنها را خواند.
واقعاً این نوشته را تا تهش خواندید؟ پس هم از شما ممنونم و هم به شما تبریک میگویم! امیدوارم بتوانیم با هم اینترنت بهتری و بلکه جامعهٔ بهتری بسازیم. مشتاقم که نظرها و بازخوردهای شما را دربارهٔ این نوشته ببینم.
اگر شما هم عضو شبکهٔ اجتماعی ماستدون باشید (اگر نیستید، نوشتهٔ قبلی من در معرفی ماستدون را بخوانید) شاید متوجه شدید که فقط برای چند روز این شبکه هشتگهای پرطرفدار (hashtag trends) را در صفحهٔ اصلی کاربرها نشان میداد. قرار بود این ویژگی در نسخهٔ ۲٫۴٫۱ ماستدون رسماً معرفی شود. ولی کمی بعد، به دلایل «اخلاقی» این ویژگی حذف شد.
ویژگی هشتگهای پرطرفدار که پس از پیادهسازی و انتشار، به «دلایل اخلاقی» از ماستدون حذف شد.
نشاندادن هشتگهای پرطرفدار احتمالاً برای بیشتر کاربران جذاب میبود و تعداد کاربران ماستدون و زمانی را که آنها در این شبکه میگذرانند بیشتر میکرد. ولی در عین حال این هشتگها دریچهای را باز میکرد برای سوءاستفاده از آسیبپذیری کاربرانی که بیهدف آنها را باز میکنند و نوشتههایی را میبینند که با بهکاربردن غیرموجه این هشتگها میخواهند به هر روشی پیغام گمراهکنندهای را منتشر کنند و روی این کاربران تأثیر بگذارند.
مستقل از این که با این تصمیم خاص موافق باشم یا نه، من این را نمونهٔ روشنی از این حقیقت میبینم که فناوری به هیچ وجه «خنثی» نیست. اتفاقاً برعکس، انتخابهای انسانی و اخلاقی در فناوریها (از جمله در شبکههای اجتماعی) بسیار مهمند. اگر انگیزهٔ سازندگان ماستدون فقط کلیکهای بیشتر کاربران، جمعآوری دادههای تجمعی آنها، و درآمد تبلیغاتی بیشتر بود، بیتردید این ویژگی باید باقی میماند. به همین ترتیب ماستدون باید تعداد اعلانهای خواندهنشده (notifications) را هم با یک دایرهٔ قرمز پررنگ—طوری که نتوان آن را نادیده گرفت—بالای صفحه نشان میداد (و میدانیم که این کار را هم به دلایل اخلاقی دیگری انجام نمیدهد). ولی ماستدون این کارها را نمیکند. در عوض، بر اساس چیزی که در صفحهٔ معرفی سرورهایش نوشته شده، این شبکه «میخواهد به کمک انتخابهای اخلاقیتر در طراحی خودش با آسیبهای شبکههای اجتماعی مبارزه کند.»
راست: اعلانهای فیسبوک، پر از عدد، با ترکیب رنگهای برانگیزاننده برای وسوسهٔ کاربر به چککردن پیدرپی آنها. چپ: اعلانهای ماستدون، با تمرکز روی گفتگوها، بدون عدد، با هماهنگی دیداری با بقیهٔ محیط کاربری
اینها فقط دو نمونه بود. برای طراحی هر شبکهٔ اجتماعیای صدها انتخاب این چنینی صورت میگیرد، و خیلی طبیعی است که اولویتهای سازندگان شبکه نتیجهٔ این انتخابها را تعیین کند. نیازی به گفتن نیست که این موضوع برای همهٔ شبکههای اجتماعی دیگر، از جمله فیسبوک و توییتر و اینستاگرام هم صادق است. این شبکهها نه تنها بر پایهٔ پول تبلیغات و فروختن دادهها به آژانسهای تبلیغاتی ساخته شدهاند، بلکه بعضیهایشان در بازار بورس سهامشان را معامله میکنند و بنابراین وظیفه دارند به هر راه ممکن سود مالی سرمایهگذاران خودشان را بیشتر کنند. در نتیجه وقتی پای انتخاب درمیان باشد، معلوم است که همیشه وزنه به کدام طرف سنگینی میکند.
این نوشتهام را میخواستم روی همین وبلاگ بگذارم، ولی به خاطر مشکلات فنی در تنظیم جهت نوشتهها آن را اینجا گذاشتهام. همچنین نسخهٔ پیدیاف همین نوشته هم هست که برای چاپ بهینه شده.
بهروزرسانی در تاریخ ۱۵ دی ۱۳۹۷: پیوند به سایت خارجی دیگر کار نمیکند. لطفاً نسخهٔ PDF را بخوانید.
چند ماه پیش یک مهمان ژاپنی آمده بود به گروه ما که یک سمینار ارائه بدهد و یکیدوهفته هم بماند. من برای نخستین بار بود که یک ژاپنی را میدیدم. بعضی از رفتارهایش واقعاً عجیب بودند و حس میکردم که بیش از این که به شخص او مربوط باشند، به فرهنگ ژاپنی مربوط هستند.
مثلاً برخوردش با کارمندان رستوران مؤسسه را بگویم: هر روز پس از خوردن ناهار ظرفهایمان را باید بگذاریم روی یک ریل که برود داخل آشپزخانه برای شستشو. یک آقا یا خانمی هم همیشه هست که ظرفهای روی ریل را پیش از رفتن به درون آشپزخانه کنترل میکند و گاهی هم ظرف را او از دستمان میگیرد و روی ریل میگذارد. من بیشتر وقتها بیاینکه نگاه کنم، آرام ظرفم را روی ریل میگذارم و میروم. بعضی وقتها هم که خیلی حواسم باشد ظرفم را میگذارم و به آن آقا یا خانم میگویم “Danke” (به آلمانی یعنی ممنون). نخستین باری که این دوست ژاپنی را دیدم که میخواست ظرفش را روی ریل بگذارد، دیدم که آقای مربوطه به سمتش آمد که ظرف را از دستش بگیرد. ولی او راضی نمیشد که ظرف غذایش را بدهد به او! تا این که آقا آمد و ظرف را از دستش گرفت. دوست ژاپنی ما هم به اجبار ظرفش را به او داد و بعد یک قدم رفت عقب، کف دستهایش را به روش معمول ژاپنیها روی هم گذاشت و تشکر کرد، بعد برای آقا تا کمر خم شد (تعظیم کرد!) و بعد رفت!
جدای از این واکنشهای کوچک روزانه، بدم نمیآمد که بیشتر با او حرف بزنم و از فرهنگشان بیشتر بفهمم. برای همین، فکرهایم را کردم و بهترین پرسش ممکن را برای پرسیدن از او پیدا کردم. یک روز که از ناهار برمیگشتیم و در فضای آزاد قدم میزدیم، از او پرسیدم که به نظرش مهمترین چیزی که در اینجا (یعنی آلمان) میبیند که با کشورش فرق دارد چیست؟ آگاهانه به هیچ موضوع خاصی در پرسشم اشاره نکردم تا ببینم از نظر خودش چه چیزی مهم است و آن چیز مهم در ژاپن و در آلمان چه فرقی با هم دارند.
پاسخ پرسش من را خیلی زود داد، و به یک مورد هم بیشتر اشاره نکرد. گفت در آلمان درختهایی که در جنگل میبیند همه منظم و بهردیف کاشته شدهاند، ولی در ژاپن وقتی که میخواهند جایی درخت بکارند، آنها را نامنظم میکارند تا همه روی یک ردیف نباشند.
انتخابات ۸۸ که تازه انجام شده بود و خیلی از مردم با هیجان میخواستند بدانند آیا تقلبی در کار بوده یا نه، یکی از نامهایی که زیاد میشنیدیم نام قانون بنفورد بود. همان قانونی که بعضیها با آن درستی انتخابات را میآزمایند و میگوید که رقمهای گوناگون در تعداد رأیهای هر نامزد با چه بسامدی تکرار میشود. آن وقتها نخستین باری بود که نام این قانون به گوشم خورده بود و حدس میزدم بسیاری آدمهای دیگر هم چیزی از آن ندانند. برای همین، پس از این که دربارهٔ قانون بنفورد از ویکیپدیای انگلیسی خواندم و فهمیدم، تصمیم گرفتم که نوشتهٔ کوتاهی را هم در ویکیپدیای فارسی دربارهٔ این قانون بنویسم تا مردمی که خواندن نوشتههای انگلیسی برایشان آسان نیست بتوانند از این ماجرا سردربیاورند.
به طور خلاصه
قانون بِنفورد (به انگلیسی: Benford’s law) یا قانون رقم اول میگوید که در فهرست عددهایی که در بسیاری از (البته نه همهٔ) پدیدههای زندگی واقعی رخ میدهند، رقم اول عددها به طور خاص و غیریکنواختی توزیع میشود. بر طبق این قانون، تقریباً در یکسوم موارد رقم نخست ۱ است، و عددهای بزرگتر در رقم نخست به ترتیب با بسامد کمتری رخ میدهند، و عدد ۹ کمتر از یک بار در هر بیست عدد ظاهر میشود.
الان که به تاریخچهٔ آن مقالهٔ ویکیپدیا نگاه میکنم، میبینم که در روز ۲۷ خرداد، ساعت ۵:۴۷ عصر چهارشنبه، یعنی تنها پنج روز پس از انتخابات، نخستین نسخهٔ مقاله را ثبت کردم. میدانستم که دارم دربارهٔ موضوع داغی مینویسم و به زودی سیلی از مردم ِ جویای حقیقت دربارهٔ انتخابات قرار است آن را بخوانند. بنابراین همهٔ دقتام را به کار بردم تا چیز اشتباهی ننویسم. در ضمن، چیزی که آن روز نوشتم کوچکترین اشارهای به انتخابات و تقلب و… نداشت و تنها به عنوان یک قانون آماری بیان شده بود. (چیزهایی را که در نسخهٔ کنونی مقاله دربارهٔ انتخابات نوشته شده، دیگر کاربران ویکیپدیا پس از من نوشتهاند.) بعدها دیدم که در نوشتههای دیگران، از جمله در گزارش تفصیلی دیدهبانان سبز انتخابات دربارهٔ تقلب در انتخابات که بعدها منتشر شد، بخشهایی از آن مقاله، از جمله برخی از جملههایی که من نوشته بودم، عیناً بهکار برده شده است.
در ادامهٔ این مقاله نوشته شده که توزیعی که قانون بنفورد پیشبینی میکند، در پدیدههای کاملاً متفاوت و شگفتانگیزی دیده میشود؛ مانند صورتحسابهای برق، شمارهٔ خیابانها، قیمت سهام، مقدار جمعیت، آمار مرگومیر، طول رودخانهها و ثابتهای فیزیکی! امروز من موقع خرید روزانه یکی دیگر از این موارد را به چشم خودم دیدم! تصویری که این زیر میبینید مربوط به فروشگاه نزدیک خانهام است که شمعهای تولد (به شکل اعداد) میفروشد. حدس میزنید کدام شمعها (چه رقمهایی) بیشتر فروش رفته باشند؟
میبینید که رقمهای ۱ و ۲ و ۳ و ۴ تمام شده اند! این یعنی قانون بنفورد دربارهٔ سن آدمهایی که جشن تولد برگزار میکنند هم برقرار است! این یک اثبات کیفی از قانون بنفورد در زندگی واقعی است!
در این جا میخواهم بحثی کنم دربارهٔ این که چرا من اساساً با فلسفهٔ وجودی سازمانهایی مانند بنیاد ملی نخبگان، یا جایزههایی مانند چهرههای ماندگار و از این دست مخالفم.
دو نکته در این باره میگویم:
یک:
عضویت و بهرهمندی از مزایای چنین سازمانهایی و برگزیدهشدن برای گرفتن چنین جایزههایی به طور بدیهی آدمها را به دو دسته تقسیم میکند: دسته یکم، آنهایی که برگزیده شدهاند و جایزه را گرفتهاند و دسته دوم، آنهایی که نشدهاند و نگرفتهاند. با این که به نظر میرسد که تواناییها و شایستگیهای آدمها یک طیف پیوسته است، ولی این سازمانها و جایزهها آدمها را تنها به دو گروه تقسیم میکنند. توصیف ریاضی بستگی توانایی/شایستگی آدمها به گرفتن چنین افتخاراتی شبیه است به تابع پله (هویساید). این سازوکار برای امتیازدادن به نخبگان خواهینخواهی یک مرز را بین کسانی که جایزه میگیرند و آنهایی که نمیگیرند تعریف میکند. این که این مرز را دقیقا کجا باید بگذاریم چیزی است که فکر نمیکنم مسئولان امر توضیحی برایش داشته باشند. بودن چنین مرزی، حالا هر کجا که میخواهد باشد، از عدالت به دور است. حتی اگر فرض کنیم که آدمها به درستی رتبهبندی میشوند، چرا باید نخبهای که نمره نخبگیاش ۱۲ است، از کنکور معاف شود (یا چهره ماندگار شود و سمند بگیرد) و اویی که نمره نخبگیاش ۱۱٫۹ است هیچ چیز نگیرد؟
در دنیای آرمانی من، اگر قرار بود به کسانی جایزه بدهند، این جایزه این جوری که در بالا نوشتم داده نمیشد. جایزه در دنیای آرمانی من یک کمیت پیوسته است و بستگیاش به تواناییها/شایستگیهای آدمها با یک تابع پیوسته و نرم داده میشود، و نه با یک تابع غیرطبیعی مانند تابع پله! حتی اصلا مطمئن نیستم که در دنیای آرمانی من، تابعی تکمتغیره با آرگومانی به نام «نمره نخبگی» وجود داشته باشد!
دو:
ولی ایراد عمیقتری هم در چنین سازمانها و چنین جایزههایی هست: اینها را دولت ساخته است و نه مردم. این جایزهها و امتیازها را دولت به نخبگان میدهد (منظورم به طور کلی این است که این دولت و کارگزاران حکومتی هستند که تصمیم میگیرند چه کسی شایسته گرفتن چنین جایزه و امتیازی هست و چه کسی نیست). در دنیای آرمانی من، هر نخبهای جایزه خود را از همکارانش میگیرد و نه از کس دیگر. جایزه یک فیزیکدان این نیست که اعضای کمیته چهرههای ماندگار (مرکب از رئیس سازمان صداوسیما، دبیر شورای عالی فلان، معاون وزیر بهمان و…) او را چهره ماندگار فیزیک معرفی کنند. او وقتی جایزهاش را میگیرد که میبیند فیزیکدانان دیگر یافته پژوهشی او را دیدهاند و فهمیدهاند و آن را به کار میبرند؛ یا وقتی که میبیند تلاشهای او در گسترش و پیشرفت سطح فیزیک (و در نتیجه سطح علمی، و ناگزیر سطح زندگی) در سرزمینش به ثمر نشسته است.
در دنیای آرمانی من، سازوکارهایی طبیعی در جامعه وجود دارد که به هر نخبهای جایزهاش را میدهد و دیگر نیازی به دولت برای این کار نیست. در دنیای آرمانی من، توانایی و شایستگیای که باعث میشود کسی نخبه به حساب بیاید، ارزش ذاتی و واقعی دارد، و تنها یک قرارداد نیست. اگر قوهٔ هاضمهٔ جامعه در درک این تواناییها و شایستگیها درست کار کند، خودبهخود جایزهٔ هرکس را براساس توانایی و شایستگیاش میدهد. همان طور که اگر کارخانهای بتواند محصولاتی با مزیت نسبی بالا بسازد، خودبهخود فروشش بالا میرود و آن کارخانه دیگر نیازی به دولت برای حمایت ندارد.
وقتی که دولت میخواهد (به زعم خودش) برای تقدیر از نخبگان به آنها چنین جایزههایی بدهد، یعنی چنین سازوکارهایی در جامعه برای تقدیر از این نخبگان وجود ندارد. در این صورت یا جامعه، جامعه سالمی نیست که قدر نخبگانش را بداند، و یا نخبگان واقعاً نخبه نیستند!
به نظر من باید به جای دادن و گرفتن این جایزهها، به فکر سازوکارهای درونی جامعه برای ارزشگذاشتن به هرآنچه خوب و باارزش است باشیم. یعنی باید با تقلب علمی مبارزه کنیم؛ باید معیارهای ارزشگذاریمان را به طور پیوسته بازنگری کنیم؛ باید همان طور که از بدیها و کاستیها انتقاد میکنیم، خوبیها و پیشرفتها را هم ببینیم و بگوییم؛ باید ارزشِ کاری را که فکر میکنیم ارزشمند است، به دیگران هم بشناسانیم.
پینوشت: این حرفها نظر شخصی خودم است. ولی چند «شبهمنبع» میتوانم برایشان بیاورم که این حرفهایم متأثر از آنهاست:
این نوشته از دکتر رضا منصوری در هموردا (البته الان که این نوشته را خواندم دیدم که من تنها یک بار دیگر آن حرفهای دکتر منصوری را تکرار کردهام!)
مصاحبهای از ریچارد فاینمن با تلویزیون بیبیسی در برنامهای به نام Horizon
کتاب «بازاندیشی زبان فارسی»، نوشتهٔ داریوش آشوری، نشر مرکز (این یکی خیلی بیربط به نظر میرسد!)
این نوشتهٔ بسیار زیبای منجوق (دکتر یاسمن فرزان) در هموردا